سه روز مونده..!
بردیا جون سه روز دیگه مونده تا تو رو بغل بگیرم
خیلی نگرانم نمیدونم چم شده حس میکنم میخوان ازم دورت کنن
دوست دارم بازم تو شکمم نگهت دارم
حس میکنم اینجا امن ترین جای دنیاست برای تو 
اینجوری فقط مال منی
ارزوی منی
همه دارایی منی
سلول سلولت به وجودم بنده
دلتنگ همراهیت میشم 
دلتنگ بارداریت میشم
قربون سکسکه کردنت بشم 
فدای قلمبه شدنت بشم
دلم غش میره وقتی کف پاتو میکوبی به شکمم
با این که دیگه العان دردم میگیره ولی خیلی دوست دارم و کیف میکنم
امشب باز من گریه کردم
بابات یه هو سر زده و هراسون اومد خونه
بدون حرف و احوال پرسی شروع کرد تو خونه گشتن 
فهمیدم کیف و مدارک و گوشیش رو گم کرده 
دقیقه اخر اینم شد برام غصه ...
مامان وجی دیشب زنگید
و گفت روزای اخر بریم پیشش اونجا 
طفلی خیلی نگرانه منو و تو شده روزی چند بار زنگ میزنه و حال منو تو رو میپرسه
ولی میترسم برم اونجا باز دعوا درست بشه
و کاسه کوزمون بهم بریزه نمیدونم چی کار کنم
از این طرفم که بابایی ما رو کشت از استرس
دست خودشم نیست طفلی مشکلات زیاده
خبر خوب این که پول بیمارستان جور شد
بابایی امشب خوشبختانه پولاش تو جیبش بوده 
همرو سر جمع کردیم شد 750
500 تومن هم مامان وجی برامون گرفت که باز باید پس بدیم
یه تومن خودم داشتم
یه تومن هم که مامان وجی داد
جور شد خلاصه 
بیمارستان گفت هزینه میشه 3ملیون و 200 تقریبا 
امید وارم باز بیشتر نشه البته بابایی گفت من تا اون روز بازم پول دستت میرسونم نگران نباش
من نگران بعد جریانم هستم یه چند جا بدهی رو هم شده 
العانم که مدارکش گم شد
خیلی بده ای خدا پیدا بشه وگر نه چطوری بره سر کار 
هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد






سه روز مونده..! 
